داستان بخوانیم : زمینا چرا درد می کشد

7 بازدید

زمینا درباره فرو نشست زمین است
نگارش : مهتا بذرافکن
زمینا؛ دشت بزرگ و حاصلخیز، شاد و آرام برای مردم روستای دولت آباد منبع برکت و خوشحالی بود. آب گوارایی در رگهایش جریان داشت و مردم با حفر قنات از آن آب استفاده کرده و زمین هایشان را به قدر نیاز کشت و آبیاری می کردند. آنها با احتیاط زیاد از آب استفاده کرده و مراقبش بودند.
همه چیز خوب بود تا اینکه روزی یکی از اهالی روستا با یک دستگاه حفاری بزرگ به سراغ زمینا آمد و چاهی حفر کرد و موتور پمپی روی آن گذاشت که شبانه روز آب گوارایی از لوله بزرگش جاری بود. آن مرد بدون هیچ مانعی نه از طرف مردم و نه از طرف مسئولان اداره آب و کشاورزی در زمینی وسیع کاشت محصولات کشاورزی که به آب زیاد نیاز داشت در آن منطقه کم آب شروع کرد.
بعضی از مردم وقتی دیدند او بدون مزاحمت و محدودیت مشغول کشت و کار و برداشتن آب زیاد از زمین است به فکر افتادند تا چاه حفر کنند و زمین‌های بیشتری کشت کنند و درآمدشان بیشتر شود.
کم کم چند نفر دیگر هم چاه حفر کرده و استفاده از موتور پمپ را شروع کردند. اما هرچه تعداد موتور پمپ ها بیشتر شد آب قنات روز به روز کمتر شد. بعد از مدتی آب قنات روستا کم شد و حتی رو به خشکی رفت و چیزی نگذشت که کاملا خشک شد.
کسی به فکر کاهش آب‌های زیرزمینی و خشک شدن قنات نبود. مردم که تند تند چاه های عمیق حفر می کردند معتقد بودند اگر من آب بیشتری برندارم، همسایه ام دو برابر بر می‌دارد و پولدارتر می شود، چرا من بیشتر بر ندارم و پولدار نشوم ؟


این تفکر اشتباه مانند موریانه بر تن زمینا افتاده بود. سالها گذشت و دیگر اثری از قنات نبود. چاه‌ها مانند زگیل تن زمینا را سوراخ سوراخ کرده بودند. هر روز تعداد چاه‌ها بیشتر می شد. هرچه تعداد چاه‌ها بیشتر شد آب هم کمتر و چاه‌ها عمیق تر گشت.

تعدادی از مردم با درآمدکشاورزی ثروتمند تر شده بودند، شکل خانه هایشان تغییر کرده و اغلب خانه و اتومبیل گران قیمت داشتند، اما حرص آنها تمامی نداشت. آنها فکر می کردند با داشتن پول بیشتر خوشحالند و برای داشتن پول بیشتر هر روز بیشتر می کاشتند.با اینکه می‌دیدند که آب چاه‌هایشان هر روز کمتر میشد، اما به جای احساس خطر، آنها چاه‌ها را عمیق و عمیق تر می کردند.


زمینا این رفتار مردم را می‌دید و افسرده تر از همیشه به خود نگاه می‌کرد که روی بدنش ترک‌های بزرگی افتاده بود و ترکها هر روز بیشتر و عمیق تر می‌شدند و آبش کمتر و خشک تر میشد اما مردم به آن شکافها و خشکی زمینا توجه نداشتند. آنها فقط می کاشتند و هر روز بیشتر و بیشتر می کاشتتد تا پول بیشتری به دست آورند. زمینا می شنید که می گفتند که می خواهند برای بچه هایشان آینده و بهترین زندگی را بسازند!! زمینا وقتی این حرفها را می شنید با تاسف می گفت :بیچاره بچه ها!!
روزی چند کودک در حین بازی متوجه ترکهای عمیقی روی بدن زمینا شدند. آن‌ها کنار ترک‌های بزرگ ایستادند و گفتند:
– «زمینا! چرا این‌قدر ترک خوردی؟»

زمینا آهی کشید و گفت:
– « من رها شدم به حال خودم. در حق من بی انصافی شده و مردم با موتور پمپ ها همه آب‌هامو برداشتن… مردم فکر می‌کنن همیشه آب زیر پوست من جاری هست. اما من دارم خشک می‌شم. شکاف‌های من هر روز بزرگ‌تر می‌شن. این یعنی هشدار یک خطر بزرگ برای خونه‌ها، مدرسه‌ها و همه مردم. اما اغلب مردم یا نمیدونند و یا با اینکه میدونند اما بی تفاوتند! »
پارسا پرسید:
– «یعنی ممکنه زمین فرو بره وهمه چیز زیرش دفن بشه؟»

زمینا سر تکان داد و گفت:
– «بله. این اسمش فرونشسته. وقتی آب‌های زیرزمینی تموم می‌شن، من دیگه نمی‌تونم خودمو نگه دارم و هی فرو می ریزم. کاشتن محصولات پرآب مثل خربزه و خیار و سیب، یونجه و چغندر و در این وسعت زیاد توی این شرایط خیلی بده. بعضی‌ها خیلی بی انصافند. فکر می کنن مالک آب‌های من هستند. حتی با آب‌های من برنج می کارند. تازه فقط برنج نیست که بعضیا با آب‌های من صدها گاو پرورش می دهند که خیلی مصرف آب زیادی داره. شما بچه ها بایدکاری کنید که بتونید در من که سرزمین شما هستم زندگی کنید. باید به مردم بگید که من دارم فرو می ریزم. باید روش‌های اشتباه را کنار بگذارند. روش کاشت‌شون را عوض کنند، آب را درست مصرف کنن و محصولات کم‌آب بکارند، وسعت کشت در زمین هاشون را کم کنند. اینقدر حریص نباشند. زندگی همه در خطره. حتی اونایی که زمین ندارند و کشاورز نیستند. حتی شما بچه ها. »

سارا گفت:
– «زمینا؛ ما هم نگران شدیم. ما کمک می‌کنیم. با کمک معلم‌مون، میریم مردم رو آگاه می کنیم. حرفهای تو رو به گوششون می رسونیم. برای مردم توضیح می‌دیم که فرونشست یعنی چی و چطوری می‌تونن ازش جلوگیری کنن.»
زمینا چشم‌هایش برق زد و گفت:
– «ممنونم بچه‌ها که به فکر من هستید. من خیلی تنها هستم. نجات من سخته و ترمیم من زمان زیادی می بره، ولی اگر از همین حالا شروع کنین، می‌تونین آینده رو نجات بدین. به والدین تون بگید که بهترین ثروتی که می تونن برای بچه هاشون به ارث بگذارند آب و زمین سالمه. چرا فکر می کنند پول مهمتر از آب و خاک است؟ »
بچه ها گفتند: «ما سرزمین مون رو بیشتر از پول پدر و مادرمون دوست داریم. میریم بهشون می گیم. زمینای مهربون ، کاش مردم بیشتر قدر تو رو می فهمیدند و اینقدر بدن تو را سوراخ نمی کردند. »

این مقاله را به اشتراک بگذارید
2 نظرات
  • ممنون از دغدغه و بیان داستان گونه شما
    هرچند دیره ولی لازمه همین الان برای گنجاندن آگاهی در کتاب ها و داستان های بچگانه دست به اقدام شد
    به امید تسری آگاهی در خانواده ها

پاسخ دادن به جعفر بحرانی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *