داستان بخوانیم: جنگل

6 بازدید

منبع چاپ این داستان زیبا کتاب فارسی چهارم دبستان سال ۱۳۴۳ است

بر بالای تپه سر سبزی باغ بزرگ و پر درختی قرار داشت. در این باغ مردی شکارچی با خانواده خود زندگی می کرد. روزی، هنگام بازگشت از شکار آهوی کوچکی به همراه آورد و پسرش را صدا
کرد و گفت: بیا پسرم این آهوی زیبا را بگیر و از او خوب
نگهداری کن. پسر شاد شد، آهو را در بغل گرفت و با شوق فراوان به باغ رفت. مکان سایه دار و پــر علفی را انتخاب کرد و با کمک دیگران از شاخه های درخت دیواری به دور آن کشید و آهوی کوچک زیبا را در آن جای داد. پس از آن هر روز همینکه از خواب بر می خاست، به دیدن آهو میرفت، به او خورا ک میداد و مانند دوست عزیزی از او مراقبت می کرد. روزی هم زنگوله طلایی خوش صدایی به گردنش بست.

مدتی گذشت آهو با خانۀ تازه مأنوس شد و به پسرک خو گرفت. اتفاقاً روزی خرگوش سفید و چابکی از آنجا گذشت چون آهو را دید، با تعجب :گفت اینجا چه می کنی؟ تو بچه جنگلی!
این باغ جای تو نیست بیا تا تو را نزد خویشانت ببرم.
آهو جواب داد جنگل کجاست؟ خویشان من چه کسانی هستند؟ من جز این پسرک که هر روز به من خوراک می دهد، کسی را نمی شناسم. خانه ام پر گل و گیاه است و این درخت بلند بر سرم سایه می افکند. من از زندگی خود بسیار راضی ام. نه! من با تو نخواهم آمد. خرگوش گفت: تو جنگل را به یاد نداری، اگر آن را ببینی هرگز به این باغ باز نخواهی گشت.
اگر در اینجا یک درخت بر سرت سایه می اندازد در جنگل آن قدر درخت فراوان است که نور خورشید به آسانی نمیتواند از لابه لای شاخه ها بگذرد. اگر در اینجا چمن و گل به نظرت جلوه کرده است بیا و ببین که زمین جنگل سراسر از سبزه و گل پوشیده است. اگر در اینجا فقط این پسر است که تو را دوست میدارد و نوازش میکند، در جنگل آهوان که همه از خویشان تواند تو را با مهربانی خواهند پذیرفت. با من بیا، قول می دهم که اگر از جنگل خوشت نیامد، فوراً تو را به همین جا باز گردانم.

آهو پس از کمی تامل به دنبال خرگوش به راه افتاد. ابتداد به سرعت میرفتند از روی جویها و بوته های خاردار می پریدند و از میان شاخه های تمشک و گلهای جنگلی به چابکی می گذشتند چون از باغ دور شدند و دیگر خطر آن نبود که گرفتار بشوند از سرعت خود کاستند. خرگوش گردش کنان جاهای مختلف جنگل را به دوست خود نشان میداد آهو که جنگل را فراموش کرده بود، همه چیز آن به نظرش تازه و عجیب می آ ی آمد از آوای مرغان جنگلی لذت می برد، علفها و گلهای خود روی جنگل برایش مزه دیگری داشت. از همه مهمتر این که دوستان جنگلی او را فراموش نکرده بودند. سنجاب، که خانه اش در دل درخت کهنسالی بود تا آهو را دید پیش دوید و حالش را پرسید جغد چشم درشت باز گشت او را به وطنش خوش آمد گفت.
ناگهان آهوی کوچک ما از میان درختان حیوانی را با شاخهای پیچیده و بلند دید که بی شباهت به خود او نبود. خرگوش آهسته گفت زود باش سلام کن این پیرترین گوزن این جنگل است.


هنوز جمله خرگوش تمام نشده بود که گوزن به آنها رسید و رو به آهو کرد و گفت چه عجب به یاد وطن و دوستانت افتادی پدر تو دوست بسیار عزیز من بود و روزی که آن صیاد بی رحم پدرت را کشت و تو را با خود برد من این خبر جانگداز را به مادرت رساندم. آهو گفت چه میگویید؟ مگر پدر مرا کشته اند؟ مادرم
کجاست؟
گوزن جواب داد بله پدر همان پسری که تو دوستش داری، پدرت را کشت و تو را با خود برد بیا جانم بیا تا ترا نزد مادرت ببرم. یقین دارم که از دیدن تو بسیار خوشحال خواهد شد. گوزن پیر به راه افتاد و با شاخهای بلندش راه را برای آهو و خرگوش باز کرد. پروانه های رنگارنگ دور و بر آنها می پریدند. گنجشکها همه با هم میخواندند گلها و سبزه های جنگلی هوا را معطر کرده بود. ناگهان گوزن کنار جویباری ایستاد. آهوی کوچک در آن طرف نهر گله ای از آهوان را دید که یکی از آنها بزرگتر و زیباتر می نمود دل آهوی کوچک سخت تپید. یکباره زندگی کودکی را به یاد آورد و به یک جست خود را به مادر رسانید. مادر چشمهای درشت و قشنگ خود را به فرزند بازیافته دوخت و او را بویید و نوازش کرد.

این مقاله را به اشتراک بگذارید
نظر بدهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *