از دل کوههای بلند و درمیان دشتهای سرسبز، رودخانهای جان می بخشید به نام هیراد. هیراد مانند نامش خنده رو و بازیگوش بود، پاکیزه، پرانرژی و پر از آواز و خوش خبر. هر روز با شتاب در دشت میدوید، به درختان آب میداد، و همه موجودات دشت با وجودش سالم و شاد و سیراب بودند.

هیراد شاد بود چون آزاد بود.
هیچ سدی جلو راهش نبود، کسی راهش را منحرف نمی کرد که او را بند بیاورد. او عادلانه به همه حیات می بخشید و حتی در دل زمین میلغزید. بچهها در آب پاکش شنا می کردند و مادربزرگها کنارش می نشستند و برایشان قصه میگفتند. پدرها هر از گاهی با چند ماهی سفره را رنگین می کردند. هیراد به زمینهای آنها برکت می داد و به سفره های همه ساکنان حوضه آبریزش مهر می بخشید. هیراد بخشنده بود.

در حالیکه روزها می گذشت اما در جایی بسیار دورتر از محلی که هیراد جریان داشت؛ عده ای نشستند و سرنوشت هیراد را تغییر دادند: تصمیم گرفته ش که بر روی هیراد سدی ساخته شود.
بعد از آن جلسه عده ای آمدند و دور هیراد جمع شدند. هیراد می شنید که می گفتند : اینجا برای ساختن سد مکان مناسبی است. درختها و خانه ها را تخریب کنید و سد سازی را به زودی شروع کنید.
۰
و بالاخره آن روز شوم فرا رسید. یک روز صداهای غریبی از دور شنیده شد. مردم و هیراد صدای ماشینها شنیدند. آدمهایی که میگفتند:
– باید اینجا سد بسازیم تا آب را نگه داریم!
– اگر می خواهیم پیشرفت کنیم باید سد بسازیم!
مردم محلی درک نمی کردند آنها دارند در مورد چه چیزی حرف می زنند. کاغذهایی به آنها دادند تا خانه ها را به ازای پولی که به آنها داده شد تخلیه کنند و به جایی دیگر نقل مکان کنند.
بچه ها ترسیده بودند.
هیراد هم ترسید.
پس جنگل چه میشود؟ درختها چه می شوند؟
هیراد نمیخواست پشت دیوار بزرگ سد زندانی شود. او میخواست جاری باشد، برود، برگردد، زندگی ببخشد. با درختان حرف بزند، بزرگ شدن نهالهای کوچک را ببیند. سنجابها، خرسها، بزها و بره ها، حتی مورچه ها و زنبورها.

بعضی از مردم خوشحال بودند که در ازای خانه زمین هایشان پولی به آنها داده شده و به شهر می روند. تعدادی دیگر نمی توانستند چنین چیزی قبول کنند، آنجا خانه شان بود. زنان گریه می کردند و بر دارهای قالی دست می کشیدند. همه چیز داشت غرق می شد. آنها باید اینجا را ترک می کردند و قدرتی هم نداشتند تا بمانند. وکسی از آنها نپرسیده بود آیا سد می خواهند یا نه. بالاخره مردم با اندوه و عده ای هم با رضایت آنجا را ترک کردند. هیراد و جنگل تنها ماندند.
چند روز بعد کارگران آمدند، ماشینها و مصالح زیادی آوردند. درختها قطع شد و کوه را منفجر کردند. سنگها فروریخت و کم کم با بتن و سیمان دیواری ساختند دیوار بلند و سنگین و سیمانی. هیراد پشت آن دیوار متوقف شد. همه چیز داشت زیر آب می رفت. روستا، جنگل و زمینهای کشاورزی. صدای خنده کودکان کم کم در ذهن هیراد محو شد. او دیگر نمیتوانست بدود، برود و آواز بخواند.

با خودش فکر کرد : «من هنوز زندهام…
در دل زمین، زیر خاک، اما پشت سد…
ولی دلم برای آزادی تنگ شده…»
هیراد بغض کرد، گریه کرد و دیگر آواز نخواند.
مردم پایین دست دیگر هیراد را ندیدند. هیراد بزرگ خروشان به نهری بی جان در بستری خشک تبدیل شده بود که همیشه بغض داشت. مردم پایین دست هم بغض داشتند.
شما هم نظرات خودتون در مورد سدسازی و حفاظت از رودخانه ها برای ما بنویسید
با سد سازی نمی شود آب را نگه داشت،چون با جمع شدن در پشت سد،آب زودتر تبخیر می شود و باعث کم آبی و بی آبی می شود و باعث از بین رفتن گیاهان و جانوران می شود.
رودخانه ها با آب تمیز و صدای زیبا باعث آرامش ما می شود.
من دوست دارم که رودخانه ها حفظ شوند.